قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

159

تاريخ نگارستان ( فارسى )

تحصيلدار بواسطهء نيك و بد گوسفندان بيكى از امراى ايشان مناقشه كرده سخن بسرحد آن رسانيد كه بىادبى كرده پا از جاده خود بيرون نهادند بنابراين ايشان او را بقتل آورده در اداى آنوجه تعلل كرده و تغافل نمودند و خوانسالار از بيم سلطان گوسفند از خاصهء خود ميداد و در خلال آن احوال امير قماج حاكم بلخ باردو آمده خوانسالار رشته‌اى از اين معنى با او در ميان نهاد و استعانتى نموده امير قماج شمه‌اى از سركشى آن قوم بعرض رسانيده مقررى ايشان را از ديوان بسى هزار گوسفند مقطع نموده حكم شحنگى حاصل كرده شخصى بداروغگى ايشان ارسال داشت آن طايفهء بيباك آن بيچاره را نيز هلاك كرده بالضروره قماج با پسرش ملك الشرق بعزم انتقام بر سر ايشان رفت آنجماعت نيز بمدافعه شتافته آن هردو سردار را از پا درآوردند چون خبر قتل ايشان بسلطان رسيد با لشكرى بجانب ايشان توجه نمود و آن اشقيا ، شفعيعى يكدو مرتبه برانگيخته بر سبيل ترجمان هر خانه يكمن نقره سواى مقررى سابق بر ذمت گرفته سلطان بمقتضاى نكتهء اعظم الخطايا محاربة من يطلب الصلح نظم : چو زنهار خواهند زنهار ده * كه زنهار دادن ز پيكار به بديشان مياور ز بيچارگى * كه از جان بكوشند يكبارگى سلطان خواست كه عذر ايشان پذيرد بعضى امرا خصوصا بر نقش مروزى سلطان را بر انتقام ايشان تحريص نموده بالضروره معامله بمقاتله رسيد و شفاعت بمدافعه انجاميد نظم : تندى و تيزى مكن در هيچ باب * تا برفقى آن ميسر مىشود مىزند چنگال چون شير و پلنگ * گربه با شيرى چو مضطر مىشود ايشان فدائىوار بجان كوشيده و لشكر سلطان بنابر رغم بر نقش در جنگ سستى كردند آخر شكست بجانب سلطان افتاده روى بوادى فرار آوردند و خيل غزمو دود بن يوسف نام شخصى را كه در حليه و لحيه بسلطان مشابهتى داشت بچنگ آورده بر تختش نشاندند و پيشش زمين بوسى بجاى آوردند هرچند او ميگفت من سلطان نيستم از او قبول نميكردند آخر يكى او را شناخته گفت اين مطبخىزادهء سلطانست دست از او برداشته در عقب سلطان شتافتند و در حوالى مرو ويرا يافتند و او را بيكلفت جنگ بچنگ آوردند و روز بر تختش مينشاندند و شب بقفس آهنين كرده نگاه ميداشتند و مباشر و احكام بدلخواه خود نوشته به مهر سلطان ميرسانيدند و اهالى خراسان را در شكنجه ميكشيدند نظم : آنكه مهتر بود و بهتر ، از پى سيبى به چوب * پوست بر تن سربسر بشكافتندش چون انار همچو آتش چوب ميخوردند و ميدادند زر * و آنگه از بىطاقتى بر خاك ميمردند زار